تبليغات X

گاه نوشت های یک آشنا

ارسال برای دیگران

واقعا این هنر گریم چه کرده 

خودتون ببنید که  نقش امام خمینی رو کی بازی کرده

 

این بازیگر کسی نیست جز آقای جمشیدهاشم پور

 

این هم آقای احمد خمینی 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بهجتی در 22 آبان 1387 و ساعت 13:01 + ارسال نظر .. 0 نظر وجود دارد .. لینک مربوطه
ارسال برای دیگران
در سال 1354 اولین ازدواج در آسایشگاه انجام شد. دوشیزه پروین و صفرعلی حمزه‎ای عروس و دامادی بودند که در لباس مخصوص عروسی، در مقابل آئینه و شمعدان قرار گرفتند و خطبة عقد برای آنها خوانده شد. دکتر حکیم‎زاده، به هر کدام سکه‎ای طلا دادند و گروه بانوان نیکوکار، دو دستگاه ویلچر به عروس و داماد هدیه کردند. ازدواج آنان در آسایشگاه قدیم شماره یک (امین‎الدوله) انجام شد و حجله عروسی، در یکی از اتاق‎های ساختمان خانم فخرالدوله ترتیب یافت.
این زوج صاحب سه فرزند پسر شدند، بچه‎ها از نیروی فکری و جسمی خوب و سالمی برخوردارند و فرزند اول آنان در سال 1379 ازدواج کرد.
در حال حاضر این خانواده در شهرک عمید ساکن هستند. صفرعلی جوانی است منظم و مهربان که به آسایشگاه علاقه‎مند است و به عنوان کارمند رسمی، در قسمت دریافت کمک‎های نقدی آسایشگاه، به خدمت مشغول است.
سال 1355 دومین ازدواج عروسی آقای حسین نیک‎زبان و دوشیزه فیروزه کاسبراری بود که با حضور خانواده‎های عروس و داماد به گرمی و با مسرت فوق‎العاده انجام شد، آنها در آسایشگاه کهریزک واقع در قلعه‎شیخ، به عنوان نگهبان، در اطاق نگهبانی سکونت گزیدند و صاحب چهار فرزند پسر شدند که همگی سالم و به تحصیل مشغول هستند.


آقای حسین نیک‎زبان ابتدا در مسابقه ویلچررانی دور ایران و دور اروپا و بعد اروپا و آمریکا و بالاخره در مسابقه ویلچررانی دور دنیا شرکت کرد. و پس از پایان این مسابقات، به علت مشکلات جسمانی و پیگیری درمان، تصمیم گرفت در کشور کانادا اقامت کند و در سال 1379 همسر و خانواده ‎اش در کانادا به او پیوستند.
 

 

خاطره‎ای فراموش نشدنی از مراسم عروسی آقای صفرعلی و پروین
بنا به پیشنهاد دکتر حکیم‎زاده، پیش‎آهنگان شهر ری در مراسم این عروسی شرکت کردند و با موزیک‎های شاد، مجلس را صفا بخشیدند. با قرار قبلی، تدارک نهار ظهر را برای آنها دیده بودیم، محل پذیرایی همان اتاق دفتر بود که راجع به وضع آن قبلاً توضیح داده بودیم، دور تا دور این اتاق همه چیز، از زمین تا سقف چیده شده بود و فقط چند متری از وسط اتاق باز بود که میزی گذاشته بودیم تا غذای پیش‎آهنگان را روی آن قرار دهیم. غذای آن روز شیرین‎پلو و باقلاپلو بود که نیکوکاران پخته بودند، نانوای محله نیز نان آن روز را تقبل کرده بود. چند ساعت قبل از ظهر نان‎ها را فرستاد، ما هم چون جای مناسبی نداشتیم، نان‎ها را روی ترازویی که در گوشه اتاق بود، قرار دادیم. وقتی پیش‎آهنگان وارد اتاق شدند برای صرف نهار به سراغ نان‎ها رفتند و هرکدام با اشتهای عجیبی که داشتند مشغول خوردن نان بودند تا غذا برسد یکی از پیش‎آهنگان، به ناگاه شروع کرد وسط اتاق بالا و پایین پریدن و فریاد می‎زد، عقرب، عقرب و یک عقرب را با دست خودش از دهانش بیرون کشید. و از ترس غش کرد، دستش و دهانش را عقرب گزیده بود، او را به بیمارستان فیروزآبادی رساندیم و تحت درمان قرار گرفت.
می‎شود تصور کرد که این اتاق در چه شرایط بهداشتی بود که در مدت چند ساعت، عقرب، روی نانی که در ترازو قرار داشت، خانه کرد. تمام وسایلی را که هر روز با آن کار می‎کردیم و مورد مصرف قرار می‎دادیم، از همین اتاق برمی‎داشتیم. این دیوارهای کهنه قدیمی شاید دویست سال لانه جانوران و خانه مارها بودند. بارها در راه‎پله‎ای رفت و آمد می‎کردیم که بیش از سی پله شکسته و خرابه در آن بود؛ یک ژنراتور برق در پایین راه‎پله‎ها قرار داشت و مار از سوراخی به سوراخ دیگر می‎رفت.
ای خدای بزرگ، چگونه تو را شکر کنم که حتی یک بار نترسیدم. به آرامی از کنار خطرها می‎گذشتم، بدون این که ذره‎ای دلهره و وحشت احساس کنم.
غرض از یادآوری این خاطرات، تلاش برای رسیدن به فلسفه خدمت و جان‎فشانی در آن مرکز و پیدا کردن راه‎حل‎های مناسب با امکانات آن زمان است. در براندازی مشکلات، بازگو کردن قصه‎ها و نکات جالب بار مسؤولیت را سبک می‎کند زیرا، بدین‎ وسیله، از دریای فداکاری دکتر حکیم‎زاده‎ها قطره‎ای، یادآوری می‎شود. به حق، آنها از جان و دل زحمت کشیدند، این است که باید گفته شود که چه بود و چه شد؟
هر سازمان و تشکیلاتی روی به گسترش دارد، ولی کسانی که در آن میان، در زیر فشار سخت امواج کوبنده دریای موانع و مشکلات، مانند صدف‎هایی به هم فشرده و خرد می‎شوند، باید نامشان جاوید بماند.



فاطمه چراغی در حال آماده شدن برای حصور در مراسم عروسی
فاطمه چراغی در حال آماده شدن برای حضور در مراسم عروسی

احمد آقامحمدی و بتول جعفرخانی در حال آماده شدن برای حصور در مراسم عروسی
احمد آقامحمدی و بتول جعفرخانی در حال آماده شدن برای حضور در مراسم عروسی

احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است به سمت محل برگزاری جشن می‌رود
احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است به سمت محل برگزاری جشن می‌رود

احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است با کمک دهانش به همسرش فاطمه چراغی عسل می‌خوراند.
احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است با کمک دهانش به همسرش فاطمه چراغی عسل می‌خوراند.




 فاطمه چراغی به همسرش احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است کمک می‌کند.
فاطمه چراغی به همسرش احمد محمودی سرشت که از ناحیه دو دست معلول است کمک می‌کند.

احمد آقامحمدی و بتول جعفرخانی در حال خروج از سالن عروسی.
احمد آقامحمدی و بتول جعفرخانی در حال خروج از سالن عروسی.

تیرداد ساجدی و فرنگیس غروی در حال خروج از سالن عروسی.
تیرداد ساجدی و فرنگیس غروی در حال خروج از سالن عروسی


معصومه خدابنده

 پس
 از
 پایان
 مراسم عروسی در حال ورود به منزلی که در آسایشگاه کهریزک واقع است.
معصومه خدابنده پس از پایان مراسم عروسی در حال ورود به منزلی که در آسایشگاه کهریزک واقع است

فاطمه چراغی پس از پایان مراسم عروسی در منزلی که در آسایشگاه کهریزک واقع است.
فاطمه چراغی پس از پایان مراسم عروسی در منزلی که در آسایشگاه کهریزک واقع است
 

سایت آسایشگاه کهریزک : http://www.kahrizak .com

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بهجتی در 16 آبان 1387 و ساعت 13:15 + ارسال نظر .. 1 نظر وجود دارد .. لینک مربوطه
ارسال برای دیگران
يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بهجتی در 15 آبان 1387 و ساعت 19:36 + ارسال نظر .. 2 نظر وجود دارد .. لینک مربوطه
ارسال برای دیگران

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.


قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.


قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.


قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.


قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.


قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.


قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.


قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.


قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.


قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.



قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بهجتی در 6 آبان 1387 و ساعت 17:06 + ارسال نظر .. 0 نظر وجود دارد .. لینک مربوطه
ارسال برای دیگران
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

------------ --------- --------- ---------

لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بهجتی در 17 مهر 1387 و ساعت 17:15 + ارسال نظر .. 0 نظر وجود دارد .. لینک مربوطه


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 5 ] [ صفحه بعد ]